انگشتان باریک من
این چند روز حسابی به هم ریخته بودم ... اینکه فهمیدم انقدرها هم که فکر می کنم تحت تاثیر حرف دیگران نیستم اشتباهه ... چرا درسته گاهی تاثیر پذیرم به حدی که تا چند روز درگیر می شوم با خودم ...
تو این هفته طی روزهای مختلف با چند تا از دوستانم ملاقات داشتم که هر کدوم بی منظور یا با منظور به من می خواستن بفهمونن که دوستی من با کِوین بلا تکیف مونده و سرکارم...!!!
وانمود کردم که برام حرفشون بی اهمیته ... ولی اینطور نبود به صورتی که این چند روزم همش با اشک و فکرای نا امید کننده گذشت .. حتی دندون پزشکی هم که رفته بودم تا دندون عقلمو بکشم با یه ضربه کوچیک و درد کوچولو اشکام سرازیر می شد و دلم خیلی برای دکترم سوخت .. چون اون خیلی با آرامش کار می کرد و من بهش استرس دادم...
دیشب روی تختم نشسته بودم و همینطور که موهامو شونه می زدم به کشیدگی انگشتان دستم خیره شده بودم .. چشمم روی انگشت حلقم موند ..
و تصور کردم یه رینگه ساده طلایی یه روزی تو این انگشت می شینه که هدیه عشقمه و همه چیز درست می شه .. بهش گفتم یه روزی که می دونم دیر نیست از این انتظار بیرون میای ... یه روزی که زیادم دیر نیست پیش هر غریب و آشنایی دستمو بلند می کنم و لای موهام می برم .. بهش وعده دادم به هربهانه ای می ذارم تو خودتو با این حلقه طلایی جلوه گر کنی تا همه ببینن تا به گوش همه برسه که مردی که دوستش دارم این حلقه خوشبختی رو به انگشت من کرده .. بی شک تو یه همچنین روزی چشم های من فروغ دیگری خواهد داشت ..مطمئناً توی اون روز چشم های من بدون آرایش هم زیباست ..
عشق زیبای من نمی دونه تو خلوت خودم چه نقشه هایی می کشم .. نمی دونه گاهی از خوشحالی اینکه قراره همو ببینیم گریه می کنم ...
چیز عجیبی نیست برای دختری مثل من که تمام لذت های زنونگیشو با این مرد شروع کرده این همه عاشقی چیز عجیبی نیست ...
Lin+++gerie sets

پنج شنبه خونه یکی از دوستانم بودم که همیشه در حال خرید کردنه..
یعنی کافیه یک هفته این دخترو نبینی دفعه بعدش که می بینیش کلی خرید کرده از لباس زیر بگیر تا رو و لباس مهمونی ، لباس بیرون و لباس ورزشی و ...
این سری که پیشش بودم یک ماهی می شد که ندیده بودمش .. انقدر ست های لباس زیر خوشگلی خریده بود که من واقعاً دلم واسه کِوین سوخت !!!
یکی از یکی خوشگل تر و همه رقمهای نجومی !!مثلاً یه سو**تین خریده بود که تک بودو مشکی و روی کاپاش همینجور پله پله تورهای خوشگل و لطیف کار شده بود و پشتشم بند بندی بود و خیلی ناز بود و فقط 85 تومن پول این سو**تین تک رو داده بود.
خلاصه کلی خریدای خوشگلشو دیدم و روحیه گرفتم :)
بعد از ظهرشم با یکی از دوستای مشترکمون که چند ماهه دیگه عروسیشه رفتیم بازار مبل دلاوران تا کارای جدیدو ببینیم .. با اینکه قصد خرید نداشتیم کلی حض بصر بردیم و مبل و تخت و .. دیدیم .. من چند تا ست مبل و نهارخوری پرنسسی دیدم که دلم همونجا موند :(
یه ماهه دیگه عروسیه داداشمه و تصمیم دارم موهامو شرابی کنم ، فکر می کنم با توجه به رنگ پوستم که با سولاریوم ساختمش خیلی بهم بیاد و خوجل شه ولی کِوین می گه نه شرابی نکن من دوست ندارم :(
حالا نمی دونم چه کنم الانم موهام خوش رنگه یعنی نسکافه ایه متوسطه و دوست دارمش ولی دوست دارم برای عروسی داداشم تغییرش بدم ...
دیشب ..

بالاخره انتظار به پایان رسید و همو دیدیم هر چند که فقط در حد یه شام آ..پاچی بود ولی بازم خوب بود .. همین که دستای مهربون و نگاه گرمتو دیدم یکم آذوقه روحم تامین شد..
دیشب کِوین خیلی اتفاقی و بدون هماهنگیه قبلی اومد دنبالم و شام رفتیم بیرون .. منم وقتی برگشتم چون یکم دیر بود و من معمولاً وسط هفته تا دیر وقت جایی نمی مونم و بعد کار میام خونه مجبور شدم که به مامانم بگم که با هم بودیم ..!!!
آخه ما پارسال یه قهر چند ماهه داشتیم که من فکر می کردم که همه چیز دیگه تموم شده که دوباره آشتی کردیم .. به همین خاطر وقتی آشتی کردیم سعی کردم نذارم مامانم متوجه بشه ولی این یکی دوهفته اخیر در صدد براومدم که بفهمه بهتر از اینه که پنهانی با کِوین در تماس باشم و هر چی باشه مادرمه و چاقو دستشو نمی بره و از اینجور فکرا :))
ولی باز این پا و اون پا می کردم که بگم که دیشب دیگه خیلی تابلو بود اگه نمی گفتم تادیروقت کجا بودم و دلو زدم به دریا و گفتم هر چه که بود ....
مامانمم نه خیلی ناراحت شد نه خیلی خوشحال .. کلاًخیلی خنثی و با جنبه بالا برخورد کرد حالا ببینیم این جنبه تا کی دووم خواهد داشت :)
عصرش از سر کار انقدر هول هولی اومدم و دوش گرفتم و تصمیم گیری کردم که چی بپوشم که نگو !!!
فقط وقت کردم جلوی موهامو سشوار بکشم و یه سایه بادمجونیه محو هم زدم به پشت و یکم هم زیر چشمم و یه مداد پشت چشم و یکم ریمل و یکم رژگونه و یه رژ که رنگشو خیلی دوست دارم البته خیلی پر رنگه و رنگ شیرکاکائوئه تلخه ولی من کم می زنم تا خیلی جیغ نباشه ...
بعد دستبرد زدم به کشوی روسری های خواهرم هاهاها ..
آخه خواهرم دانشجوئه و تهرا*ن نیست و کلاً با هم راحتیم و از وسایل هم استفاده می کنیم هر از گاهی ..
هر چند که سایزامون به هم نمی خوره چون من سایزم 38 و سایز خواهرم 36 ولی روسریو اینجور چیزا که فرقی نمی کنه ..
خلاصه یه دونه از این روسری خال خالیای تی تی داشت که خیلی ناز بود و سفید بود با خال خالای ریز مشکی ...
خلاصه همونو سرم کردم و زدم به پیچ جاده :)
بعد کِوین که منو دید گفت چقدر این روسریه عروسکیه و چقدر بهت میاد ..
منم خندیدم و گفتم بعععععععععله من یه پرنسسم :))
دیگه حض بصر بردم از آخامون و شام خوردیم و منو گذاشت خونه و رهسپار راه طول و دراز خونشون شد ...
یکی از علت هایی که ما وقت نمی کنیم همو چند روز یه بار ببینیم مسافت زیاد خونه هامونه .. اونا غربن و ما شرق..
البته بعد چند سال ایشون خوش خوشانشون قراره بشه و ما هم قراره به غرب تهران مهاجرت کنیم .. ببینم دیگه اونجا آقا بهونه ای نداره و میاد زود به زود منو ببینه یا نه ؟!!!
عزیز دلم مرسی که موهاتو زیاد کوتاه نکردی و نذاشتی مثل پسربچه دبستانی ها بشی و من هی حرص بخورم 
دلم تنگته..

همین چند دقیقه پیش بود که کوین بهم زنگ زد و نتونستم حرفی که تو دلمه رو بهش بگم ..
نمی دونم چرا بعضی وقتا حرفمو می خورم بی اراده ..
آخه دیشب یه بار زنگ زدم بهش جواب نداد و منم طبق معمول که کلاً اخلاقم هست صبر می کنم همیشه تا خودش پیداش بشه و تا آخر شب و حتی موقع خوابم که گوشیمو رو سایلنت نذاشته بودم که اگه تماسی گرفت متوجه بشم خبری ازش نشد ..
تا به الان که زنگید و گفت که دیشب خوابش برده بوده و قبل اینکه من چیزی بگم گفت فکر کردی داشتم بیببببب می کردم با دختر همسایمون :))
و مااااااااچم کرد و گفت سرِ زمینم ، دارن ستون می زنند..
آخه ساختمونشون و چون قدیمی شده بود کوبیدن و خودشون دارن 5 طبقه تک واحدی می سازن و همش با داداشش می رن سر می زنن و بعضی وقتا بالای سر کارگران..
قراره این خونه ای که می سازن تبدیل به ساختمون خانواده سبز بشه و خواهر کِوین هم خونه خودشو فروخته و قراره یکی از این طبقات برای اون بشه ..
جالب اینجاست دو سه سال پیش هر وقت می رفتم اونجا و وقتی میومدیم بیرون خونه به طبقه سوم که طبقه آخر بود نگاه می کردم و می گفتم یعنی می شه روزی من ساکن این خونه بشم و اون طبقه هم بشه خونه ما و همیشه به اون طبقه به دیده عشق نگاه می کردم .. ولی چند ماه پیش که کوبیدنش انقدر حالم گرفته شد چون نقشه های من برای اون طبقه پودر شد .. حتی نقاشیه اون طبقه رو ، رو دیوار کنار تختم کوچولو کشیده بودم و شبا موقع خواب ناخودآگاه نگاش می کردم و کلی قلب تو ذهنم ساخته می شد ..
بدتر از همه زیرزمین کِوین اینا بود که پودر شد چون من از اونجا کلی خاطره داشتم کلی ع*ش*ق باز**زی و تولد بازی و ..
کلاً این زیر زمین خیلی با زیرزمین های دیگه فرق داشت به دلیل عایق هایی که کِوین و داداشش گذاشته بودن و دیزاین خوشگلی که داشت از همه اون کافی شاپ هایی که رفته بودم خوشگلتر و دنجتر بوددددددد .. در مورد عایق صدا و اینا هم فکر بد نکنید چون داداش کِوین نوازنده کیبورده و آهنگ**ساز چند تا خوان×نده داخلی معروفه و اونجا گاهی دورهمی هایی داشتن و تمرین موزی*ک می کردن ..
به خاطر همین خیلی هنرمندانه و مسکوت بود و جون می داد برای من ..منی که دوست داشتم یه جا خالی از هیاهو و استرس سرمو رو شونه های کِوین بذارم و از غصه های دنیا فارغ شم...
حالا اومدم از تلفن ظهر کِوین بگم و اینکه چی می خواستم بگم بهش که نگفتم که سر از کجا در آوردم !!!!!
امروز که زنگ زد می خواستم پشت تلفن گریه کنم .. تو رو خدا بهم نخندید و نگید یه وقت من بچم که من اصلاً بچه نیستم و الان واسه خودم خانومی شدم :))
از دلتنگی!!! .. دو هفته بیشتره که همو ندیدیم و من امروز انقدر احساس دلتنگی می کردم که صبح یه سری از عکسای مشترکمون و گذاشته بودم و از روی مانیتور می بوسیدمش که یکم آروم شم ولی نشدم که نشدم :(
و دلم می خواست بهش بگم که دلم برای کافی شاپ زیر زمینیمون و بوسیدن لابلای موهای سرش تنگ شده که نمی دونم چرا نگفتم چون ممکن بود بزنم زیر گریه و بگه باز لوس شدی الیزا آخه تو چقدر زنی ؟؟؟!!!
مرد تیرماهیه من یک الیزای شهریوری نیاز شدیدی به غرق شدن در ب**غ**ل شما دارد خودتان از راه برسید و دریابیدیش :)))
رویاهای به ظاهر کوچک ..

رفتم با خواهرم دیروز تجریش . .
یه قالیچه ها و مخده های خوشگلی دیدم که نگو یعنی از دیروز دلم و گذاشتم تو اون مغازه و اومدم بیرون.. نمی دونم چرا دوست دارم دست به دست کِوین به این مغازه ها سر بزنم و با ذوق همشون و نشونش بدم ..
یا مثلاَ ببرمش اون مغازه بزرگ لوازم دکوراسیون منزل که نزدیکه برج نگاره و با هم توش بچرخیم و چیدمان های خوشگلشو ببینیم.. اینو می دونم که نوع ذوق کردنش با من خیلی فرق داره و شاید اصلاَذوق نداشته باشه واسه این چیزا و فقط از ذوق کردن من ذوق کنه ولی دوست دارم دیگه :)
یه چیز ه دیگه هم دوست دارم اینکه تو همون خونه که مثلاَ قراره این قالیچه ها و مخده های ناناز رو پهن کنم یه سماور و قوری و ست چایخوریه خوشگل و سنتی هم بچینم بعد مهمونی بدم به صرف صبحونه و کِوین نون تازه بگیره بعد سفره بندازم از این سر تا اون سر.. از اون نیمروهای خوشمزم که تخصص خودمه و کوین بهش می گه نیمروی هتلی درست کنم و .. دیگه خودتون تا تهشو بخونید دیگه :))
البته مهمونام باید زوج زوج باشن و با هم راحت باشن و تا می تونن تو سر و کله هم بزنن و انرژی هاشونو خالی کنن و.. دیگه بساط درینک و مزه خوری و .. بمونه برای نهار و مثلاَ پشت بوم یا حیاط :)))
البته تو حیاط یا پشت بوم که درست نیست این بساط ع.یشو به پا کرد و ممکنه یکی از زوجین به قصد پرواز خودشون و از پشت بوم پرت کنن پایین و ...
واقعاَ چقدر می شه یه نفر انقدر تخیلی فکر کنه که از اون رویا به این تصورات عجیب برسه !!!!!
من و تو و مه ..
آه دوباره بازار .. نه بازار رضای تهران .. نه بازار قدیمی تجریش .. نه آش و حلیم سید مهدی... که من همه اینها رو دوست دارم ..
ولی اینبار
رفته بودیم بازار ماهی فروشای ش.هسوار همون که تا چشم کار می کند ماهی می بینی و ماهی فروش.. ماهی می خریم.. بعد می رویم پیش زن های بساطِ سبزی پهن کرده روی زمین .. سبزی پلو با سیرِ تازه فراوون .. پیرزن سبزی فروش فکر می کنه تازه عروس دومادیم شروع می کنه برامون شعر شمالی خوندن ..
به ایست بازرسیه دو.هزار می رسیم و ما قراره ص.یغه ده ثانیه ای بشویم مثلاً .. می خندیم من و تو و آرش و روشن تا از ایست بازرسی رد می شویم ص.یغه مان تمام می شود..
می رویم اون بالا خیلی بالا.. از روستاهای دو.هزار بالا و بالاتر می رویم .. جاییکه مه همه جا را گرفته .. عکس می گیریم چای می خوریم و تو زیر گوشم را ریز ریز می بوسی و من خنده های ریز ریز می کنم .. و تو باز اعتراف می کنی که گلویم بوی نی نی می دهد و دوست می داریش و من باز قند توی دلم آب می شود و باز ریز ریز می خندم .. باران می زند و سرمای خفیفی تنم را می لرزاند.. تو قد به قد من ایستاده ای مرد بلند قامت من و من مثل بعضی وقتها که نمی توانم احساسم را بگویم.. فقط نوک پنجه ام را بالا می دهم خیز بر می دارم و پلک های چشمانت را می بوسم ..
در من...
در من ....
کوچه هاییست که با تو...
سفر هاییست که با تو...
روزهایست که باتو...
شبهاییست که با تو...
عاشقانه هاییست که باتو...
نگشته ام
نرفته ام
سر نکرده ام
آرام نیافته ام
نگفته ام
می بینی چقدر با تو کار دارم؟
زودتر بیا...!
ماهگرد
این بهارو دوست دارم . یه احساسی دارم . حس می کنم امسال عاشق ترم .
اصلاً امسال بیشتر عاشقی کرده ایم با هم ..
5 شب عاشقانه در آغوش تو صبح کردن ..
5صبح صبحونه توپ و اعیونی ..
5 روز درینک و مزه و کباب و ماهی و نارنج ..
و عاشقانه ها پشت خونه ویلای شمال و اون یه نخ سیگار دو تاییِ نصف شبِ دزدکیِ پشت ویلا زیر نم بارون ...
نه وصف کردن عاشقانه ها کار من نیست ..
فقط اینجا رو ساختم تا شاید کسی بخونه که من 54 ماهه که عاشقم..
ماهگردمون مبارک عشق من.
نظرات ()